کسی نشدن
بچه که بودم هیچ رویای مشخصی نداشتم. فقط میخواستم آدم مهمی شوم. "کسی" شوم. در رویاییترین تصویرهایم پشت یک تریبون در آلمان داشتم برای جمع زیادی از مردم سخنرانی میکردم. حتما که به یک زبان خارجی. در پسزمینه رویا مشخص بود که به درجه پروفسوری رسیدم. کسی مثل ماری کوری. کشف جدیدی که دنیا را تکان داده بود. اما قطعی معلوم نبود پروفسور چه رشتهای هستم.
چند سال بعد به تشویق یک معلمی که خیلی دوستش داشتم و با رویای رسیدن به احترام و پرستیژ میخواستم پزشک شوم. نصف رویایم مهری بود که روی نسخهی بیمارها میزدم. مثلا اگر باردار میشدم میتوانستم مثل لیلای سریال شیدایی بروم آزمایشگاه و وقتی میگویند آزمایش را باید پزشک برایت بنویسد، بردارم بنویسم و مهرم را بکوبم پایین برگه و در یک آن نگاه گنگ مسئولین آزمایشگاه به یک نگاه سرشار از احترام تبدیل شود.
.
آخرین چیزی که میخواستم این بود که نویسنده شوم. داستان بنویسم. اسم در کنم. بشناسندم. بگوید شنیدی فلانی نویسنده شده؟ از اول معلوم بود خیلی استعداد دارد!
در همه رویاهایم چیزی پنهان بود. "کسی" شدن. ما قرار بود درس بخوانیم که کسی شویم. و این کسی چه بود؟ چطور میشد کسی شد؟
در همه شاخه شاخه پریدنها، در همه افسردگیها، در همه ناامیدیها، مقایسه ها، بار کسی نشدن را به دوش میکشم. وقتی یک شغل معمولی دارم فکر میکنم این برایم خیلی کم بوده. که بقیه مسخرهام خواهند کرد. که بااید بیشتر تلاش میکردم. که نالایق بودم. که از تنبلیام است.
کسی نشدن بختک زندگی من شده. در آبی که مینوشم، خورشتی که روی برنجم میکشم جاری است. شبها با لحاف رویم سنگینی میکند. گاهی روی خرخرهام میافتد. و گاهی در یک جمع مرا تبدیل به یک عروسک کوچکی میکند که میتواند با پای هر رهگذری پرتاب شود.
- ۰۴/۱۰/۲۸
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
از این بُعد که راضی نشدین به عادی و معمولی زندگی کردن یعنی هنوز امید هست و این پتانسیل رو دارین
باید حسابی فکر کنین که چه کاریه که فرآیندش رو دوست دارین و نه فقط شدنش
من برنامه نویسم اگه علاقه داشتین بفرمایید
درخدمتم