داستان یک زندگی

کسی نشدن

شنبه, ۲۸ دی ۱۴۰۴، ۱۲:۲۴ ق.ظ

بچه که بودم هیچ رویای مشخصی نداشتم. فقط می‌خواستم آدم مهمی شوم. "کسی" شوم. در رویایی‌ترین تصویرهایم پشت یک تریبون در آلمان داشتم برای جمع زیادی از مردم سخنرانی می‌کردم‌. حتما که به یک زبان خارجی. در پس‌زمینه رویا مشخص بود که به درجه پروفسوری رسیدم‌. کسی مثل ماری کوری‌. کشف جدیدی که دنیا را تکان داده بود. اما قطعی معلوم نبود پروفسور چه رشته‌ای هستم. 

چند سال بعد به تشویق یک معلمی که خیلی دوستش داشتم و با رویای رسیدن به احترام و پرستیژ می‌خواستم پزشک شوم. نصف رویایم مهری بود که روی نسخه‌ی بیمارها می‌زدم. مثلا اگر باردار می‌شدم می‌توانستم مثل لیلای سریال شیدایی بروم آزمایشگاه و وقتی می‌گویند آزمایش را باید پزشک برایت بنویسد، بردارم بنویسم و مهرم را بکوبم پایین برگه و در یک آن نگاه گنگ مسئولین آزمایشگاه به یک نگاه سرشار از احترام تبدیل شود. 

.

آخرین چیزی که می‌خواستم این بود که نویسنده شوم. داستان بنویسم. اسم در کنم. بشناسندم. بگوید شنیدی فلانی نویسنده شده؟ از اول معلوم بود خیلی استعداد دارد! 

در همه رویاهایم چیزی پنهان بود. "کسی" شدن‌. ما قرار بود درس بخوانیم که کسی شویم. و این کسی چه بود؟ چطور میشد کسی شد؟ 

در همه شاخه شاخه پریدن‌ها، در همه افسردگی‌ها، در همه ناامیدی‌ها، مقایسه ها، بار کسی نشدن را به دوش می‌کشم. وقتی یک شغل معمولی دارم فکر می‌کنم این برایم خیلی کم بوده. که بقیه مسخره‌ام خواهند کرد. که بااید بیشتر تلاش می‌کردم‌‌. که نالایق بودم. که از تنبلی‌ام است. 

کسی نشدن بختک زندگی من شده. در آبی که می‌نوشم، خورشتی که روی برنجم می‌کشم جاری است. شب‌ها با لحاف رویم سنگینی می‌کند. گاهی روی خرخره‌ام می‌افتد. و گاهی در یک جمع مرا تبدیل به‌ یک عروسک کوچکی می‌کند که می‌تواند با پای هر رهگذری پرتاب شود. 

 

 

  • zahra __

نظرات (۴)

  • امیر حسین
  • سلام 

    امیدوارم حالتون خوب باشه 

    از این بُعد که راضی نشدین به عادی و معمولی زندگی کردن یعنی هنوز امید هست و این پتانسیل رو دارین

    باید حسابی فکر کنین که چه کاریه که فرآیندش رو دوست دارین و نه فقط شدنش

    من برنامه نویسم اگه علاقه داشتین بفرمایید 

    درخدمتم 

    پاسخ:
    سلام ممنونم
    اتفاقا لعنت میفرستم بر اون روزی که فکر کردم باید کسی بشم! این یه دامه که باعث میشه همیشه ناراضی باشم...

    من این احساسات رو، شاید ملایم‌ترش رو، این اواخر دارم تجربه می‌کنم ولی حس می‌کنم ناشی از کمالگرایی بیش‌ازحدمون باشه و ما همین الانش هم برای خودمان «کسی» هستیم...

    پاسخ:
    اره قطعا از کمالگرایی هست. و فکر می‌کنم دیده نشدن در کودکی باعث میشه آدم تو این دام بیفته. "کسی بشم که مجبور بشن ببیننم. "
  • یاس ارغوانی🌱
  • سلام :)

    پاسخ:
    سلام عزیزم💖
    حالا که همه جا قطع شده، اینجا دور هم جمع بشیم 😉🥴

    دهه چهارم زندگی همین حس آزارم می‌داد. بعدها که بهش دقیق شدم، فهمیدم که کسی شدنِ مطلوبم، از جنس تحسین شدن توسط دیگران نیست. بیشتر دلم می‌خواست نزد خودم ادم‌تر و والاتر باشم. راهی که پیمودم، از جنس دانستن بود نه تمرین، ولی بر شخصیتم نیز موثر شد: خواندن علوم انسانی، طرز نگاه را متحول می‌کند و دغدغه‌ها را به سمت دیگری می‌برد.  بتدریج بازی رایج زندگی که قبلا مشغولش بودی، دغدغه‌ات نخواهد بود و به تبع، اهداف همگانی جذابیتش را از دست خواهد داد. غوطه ور شدن در انسانیات، اصلا فصل جدیدی در زندگی می‌گشاید...

    ببخشید طولانی شد.

    پاسخ:
    سلام 
    درست می‌فرمایید. ولی من حس میکنم هنوز به اون مرحله نرسیدم یا اون فهمه حاصل نشده.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی