رادیو آوا یه آهنگ آشنا پخش میکنه. " خوش به حالت کبوتر هر جا بخوای پر میکشی". یادم میافته به ده دوازده سال پیش. بابا اینجا نبود. شبا میرفتم تو اتاق، چراغ رو خاموش میکردم و اسپیکری که بابا از بندر آورده بود رو روی رادیو تنظیم میکردم. همون موقعها این آهنگ رو شنیده بودم. پردهی اتاق رو جمع کرده بودم و ستارهها توی آسمون صاف و سرد زمستونی چشمک میزدن. منم به آهنگهای رادیو گوش میدادم. شبهای زمستون وقتی ابری تو آسمون نیست، آسمون یه جوری شفافتر میشه که عین شیشه است. وقتی آسمون اینطوریه سرمای هوا بیداد میکنه.
اون شبها شاید تنها شبهای زمستانیای بود که آرزو نمیکردم زودتر بگذره. بعد از اون یادم نمیاد هیچوقت تو شبهای زمستون خوشحال باشم. تولدم نیمههای زمستانه و هیچ خاطره خوشی ازش ندارم. خاطرهای که بهم بچسبه. که بگم اووه یادته؟ همیشه روزا و شبای تولدم یه بغض فروخورده ته گلوم چسبیده بود. همیشه تلاش میکردم تولدم رو برای خودم مبارک کنم. که خوشحال باشم. عکسهای اینستاگرامی بگیرم. همیشه سعی میکردم تصویر اون ترازویی که روی یه کفهاش سنم بود و روی کفه دیگرش دستاوردهام، از ذهنم پاک کنم. اما نمیشد.
امسال اما دارم قبول میکنم که زمستون با من مشکل داره. شاید همون افسردگی فصلی باشه. شاید کمبود نور. شاید زندونی شدن تو خونهای که به خاطر برف و سرما نمیشه ازش خارج شد. هر چی که باشه من و زمستون با هم نمیسازیم. دقت که کردم فهمیدم افسردگی همیشه پشت سنگرهای دی و بهمن با نیروی بیشتری برام کمین کرده.
و باز هم که دقت کردم دیدم نداشتن کار سنگین در زمستون بیشتر باعث میشه که آسیبپذیر باشم. البته نه کار سنگینی که خودم برای خودم برنامه ریخته باشم. بلکه کاری ترجیحا در بیرون. دانشگاه، کار، سفارش، مشغلههایی که بعد فیزیکی دارن، پر فایدهتر هستن.
.
پ.ن: الان هم احساس میکنم کلا چرت و پرت نوشتم چون اصلا نوشتنم نمیاومد و به زور نوشتم.
- ۱ نظر
- ۰۲ بهمن ۰۴ ، ۱۶:۵۳